حكيم ابوالقاسم فردوسى

28

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خواهيم پرداخت . كسى كه او را بر تن آهو باشد و برترىجويى و فزون خواهى بر روانش چيره باشد و بر بيچارگان ستم آورَد و يا بخواهد از براى چيز و خواسته گردنفرازى كند ، ما مىكوشيم و نيروى او را بيرون مىسازيم . ليك نازش درويشان را افزون خواهيم كرد . كسى كه از خشم ما نپرهيزد و بر ما تيز گردد ، گردنش دشنهء هندى را خواهد ديد و تنش در خاك خواهد گشت . پس چشم خود را به فرمان ما روشن سازيد و در اين رزم ، خِرد را همچون جوشنى براى خود كنيد . با شنيدن سخنان او تن هر كسى همچون بيد لرزان گشت ، زيرا كه ديگر اميدشان به گوپال و شمشير شد « 1 » . چون پادشاهى يزدگرد بر گيتى راست گشت ، بزرگى و برترى او فزون شد و مِهرش بكاست . خردمندان در نزد او خوار شدند و همهء آيينهاى شاهى را به كنارى نهاد . ديگر براى او كنارنگ « 2 » و پهلوان و خردمند و دانشمندان پر هنر همچون باد گشت . جان تاريك يزدگرد ، ناراستكار شد . مِهر و داد از جانش سترده گشت و ديگر به هيچ آرزويى پاسخ نداد . هيچكس را در نزد او پايگاهى نبود . كيفر گناهان را بسيار زود مىكرد « 3 » . پس همهء كسانى كه بر درگاه او -

--> ( 1 ) - ثعالبى مىنويسد كه چون بزرگان به هنگام تاج گذارى يزدگرد اول برايش دعا كردند : « يزدگرد با سر سنگينى به آنان نگاهى افكند و خود را برتر از آن دانست كه به آنان پاسخ گويد و تنها به تكان دادن سر و اشارهء دست بسنده كرد و با اين برخورد در همان نخستين جام به آنان دُردى نوشانيد . » تاريخ غررالسير ، ص 311 . ( 2 ) - كَنارنگ به معناى مرزبان مىباشد . برهان قاطع ، ماده كنارنگ و حواشى معين . ( 3 ) طبرى در بارهء شدت و تندى يزدگرد اول مىنويسد : « مردى خشن و سنگدل بود و عيوب فراوان داشت و بزرگتر عيب وى آن بود كه هوشيارى و ادب و اقسام دانش را كه آموخته بود و در آن مهارت يافته بود ، آنجا كه نبايد به كار مىبرد و پيوسته به چيزهاى زيان آور متمايل بود و همه بصيرت خويش را به فتنه‌گرى و مكارى صرف مىكرد و به شر دلبسته بود و فريفتهء اين گونه رفتار خويش بود و به علم و ادب كسان اعتنا نداشت . بدتر از همه اين كه خشن و تند خوى بود و خطاى اندك از نظر وى بسيار بزرگ مىنمود و لغزش ناچيز به ديدهء وى عظيم بود . هيچكس هر چند به نزد يزدگرد مقرب بود ، جرأت نداشت در بارهء كسى پيش وى شفاعت كند . به همه بدگمان بود و هيچكس را به چيزى امين نمىدانست و هيچكس را به پايمردى پاداش نمىداد . اگر فرومايه‌اى را بر مىآورد ، آن را نيك مىشمرد و اگر كسى براى ديگرى سخنى با وى مىگفت ، مىپرسيد : براى اين گفتگو چه گرفته‌اى و دستمزد تو چيست ؟ و كس بجز فرستادگان ملوك ديگر با وى سخن كردن نيارست . و رعيت با توسل به سنتهاى نيك و رسوم معمول سابق از سطوت و آزار وى به سلامت مانده بود و بر ضدش هماهنگى و همدلى مىكرد . رأى وى آن بود كه هر كه خطايى كند ، وى را چندان عقوبت دهد كه به سيصد سال مانند آن ميسر نشود . عقوبت وى اندك نبود و چنان سخت بود كه بدتر از آن متصور نبود . اگر خبر مىيافت كه يكى از خاصان وى با يكى از همكاران خويش دوستى استوار دارد ، وى را از كار بر مىداشت . . . بزرگان و سران را اهانت بسيار كرد و ضعيفان را بيازرد و خون بسيار ريخت و چنان سختى بود كه رعيت به ياد نداشت . » تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 609 - 608 . يزدگرد اول چنان كه از فحواى كلام طبرى در بالا مشاهده مىشود ، رفتارى خلاف سنت دربار آن زمان در پيش گرفت . وى از آنجا كه دسايس بزرگان و موبدان را در عزل و نصبهاى پى در پى شاهان پيشين نمىتوانست به آسانى بپذيرد ، با چنين رفتارى به مخالفت برخاست و كوشيد تا از هر گونه اعمال نفوذ ايشان در تصميم گيريها خوددارى كند و از اين رو بود كه هيچگونه شفاعتى را در مورد كسى نپذيرفت و حتى به مجازاتهاى بسيار سختى پرداخت . نيز وى با مسيحيان و يهوديان رفتار مسامحه آميز و خوبى در پيش گرفت . چنان كه در منابع مسيحى سريانى ، نام او به نيكى ياد شده و او را شاه نيكوكار و طرفدار مسيحيت و مسيحيان خوانده‌اند . همچنين يزدگرد اول با شوشيندخت - دختر ريش گالوتا ( رأس الجالوت ) - رئيس قوم يهود ازدواج كرده بود . حتى گويند به خواهش اين زن ، شهر جِى اصفهان از آن هنگام مسكن يهوديان شد و ايشان را به آنجا بردند . ر . ك . رساله شهرهاى ايران ، بند 53 47 در متون پهلوى ، ص 68 مشكور ، ايران در عهد باستان ، ص 412 - 410 . سرانجام از براى همين رفتار خلاف تمايل بزرگان و موبدان بود كه از سوى ايشان به او لقب بزهكار ( گناهكار ) و دَبْر ( دفر ، فريبكار ) داده شد و اين همان لقب است كه اعراب به آن اثيم مىگويند . ر . ك . مجمل التواريخ و القصص ، ص 419 68 خوارزمى ، مفاتيح العلوم ، ص 102 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 78 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 140 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 52 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 312 - 311 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 920 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 199 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 22 .